تبليغاتX
... پریا ...

... پریا ...

شعر، خاطره و ...

قصه های خاطره انگیز من

خیلی وقت بود که به سراغ کتاب قصه هایم نرفته بودم تا اینکه دیشب وقتی دیدم که خوابم نمی‌بردسراغ آن‌ها رفتم بعضی از  آن‌ها برایم خاطره‌انگیز بودند مثلا وقتی کتاب "لی‌لی...لی‌لی حوضک" را دیدم آن وقت‌هایی به یادم آمد که چادر به سر با مادرم خاله‌بازی می‌کردم یا وقتی کتاب "حسن کچل" را دیدم یادم آمد کوچک‌تر که بودم وقتی قصه به جایی که مادر حسن او را از خانه بیرون کرد می‌رسید آن قدر غصه می‌خوردم که گریه‌ام می گرفت. این داستان‌ها به نظر من  حتی از دفترچه‌ی خاطراتمان هم مهم‌ترند چون کتاب قصه‌ها خاطره‌ی آن وقت‌هایی را به یادمان می‌آورند که ما نمی‌توانستیم چیزی بخوانیم و یا بنویسیم.

یادش بخیر

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 0:5  توسط مریم نوبهار  | 

روز آخر مدرسه

روزآخرمدرسه بود امتحان «انشا و بنویسیم» که تمام شد معلممان شروع کرد به نصیحت کردن و درپایان صحبتش هم گفت بچه ها از تعطیلات به خوبی استفاده کنید وبرای ثانیه به ثانیه وقتتان برنامه ریزی کنید و بعد هم گفت انشا مریم نوبهار درباره ی «برنامه ریزی تعطیلات» بود من با نظر او موافق هستم از او بپرسید چه جوری برنامه ریزی کرده است شما هم با روش او برنامه ریزی کنید وقتی معلممان این حرف را زد متوجه شدم که چند نفر از بچه ها از حرف معلممان ناراحت شدند و به من حسودی می کردند حتما می گویید ازکجا می فهمی که آن ها به تو حسودی می کنند؟ خوب از نوع نگاهشان  و از پچ پچی که در گوش هم  می کنند. 

بگذریم، معلممان خداحافظی کرد و رفت. بچه های کلاسمان داشتند به زووور گریه میکردند که خودشیرینی کرده باشند. حتی  آن هایی که روز قبلش پیش من آمده بودند و از معلممان گله می کردند

بالاخره آنروز هم تمام شد و ما از مدرسه آزاد شدیم.

+ نوشته شده در  شنبه هشتم خرداد 1389ساعت 12:46  توسط مریم نوبهار  | 

« یک با یک برابر نیست!»

معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد
برای آنکه بی خود، های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین بنوشت
« یک با یک برابر هست.»
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند !
و او پرسید
اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز
یک با یک برابر بود؟


سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد
آری برابر بود.
و او با پوزخندی گفت
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت
پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که صورت نقره گون
چون قرص مه می داشت
بالا بود
وان سیه چرده که می نالید
پایین بود
اگریک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم
یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران
از کجا آماده می گردید
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت ؟
یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

« یک با یک برابر نیست!»

شاعر: خسرو گلسرخی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:40  توسط مریم نوبهار  | 

جلسه امتحان

من هیچ‌وقت نفر اول از جلسه ی امتحان خارج نمی‌شوم یعنی وقتی از جلسه بیرون می‌آیم پنج نفری قبل از من بیرون آمده‌اند .وقتی به کلاس می‌روم می‌بینم که بچه‌ها دور‌هم نشسته‌اند و کتابی که همان روز امتحانش را داده‌ایم را جلوی خود گذاشته‌اند ودارند اشتباه‌های امتحانشان را می گویند وگریه می‌کنند. درست مثل مجلس عزا و در این موقع است که من بدبخت باید به هم‌کلاسی هایم دل‌داری بدهم.

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 14:23  توسط مریم نوبهار  | 

حسو هرگز نیاسود...

روز اول مدرسه معلم مان از بچه ها ضرب پرسیدو گفت هر کسی که می خواهدبیاید تا ضرب را از اول تا اخر از او بپرسم یک نفر رفت و توانست تما م ضرب ها را جواب دهد ولی وقتی من رفتم در ضرب 6*7 گیر کردم و نتوانستم کامل جواب بدهم. البته فردای آن روزباز هم ضرب رااز اول تا اخر از من پرسید و توانستم جواب دهم اما ان وقت بود که حس حسودی ام گل کر دو آتش حسد در تنم فوران کرد اما روز بعدخدا را شکر بهتر شدم. من از این روز مدرسه یک چیز مهم یاد گرفتم  و آن هم این بود که دختر ها خیلی حسود هستند.

من این رافقط به خاطر این خاطره نمی گویم زیرا در موارد دیگر هم دیده ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت 13:6  توسط مریم نوبهار  | 

راهپیمایی...

من امسال برای اولین بار در راهپیمایی 22بهمن شرکت کردم .دراول راهپیمایی مردم با اشتیاق شعار می دادند اما اون اخراش که رسید مردم دیگه اصلا شعار نمی دادند همشون یا ضعف داشتند یا از تشنگی می مردند یاهم خوابشان می امد . یکی هم نبود به اینا بگه اخه تو که نمی تونی این همه راه رو پیاده بیای چرا تو راهپیمایی شرکت میکنی بابا اینجوری مرگ امریکا که نمی یاد هیچ مرگ خودتون هم میاد . فقط یه بچه ی 6ساله جواب می دادکه اون هم 5دقیقه ی اخرش گوش منو کرکرد .تازه اون هم می گفتن مردم امسال بیشتر از سال های قبل اومدن نمی دونم سال های قبل چقدرمردم جواب می دادند.


پ ن:

قابل توجه خوانندگان محترم من درکلاس چهارم درس میخوانم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 23:16  توسط مریم نوبهار  | 

شهرستان شدن...

تا کنون فکر میکردم که شهرستان شدن اصلا اتفاق مهمی نیست .اما وقتی دیدم که لاری ها برای شهرستان شدن گراش این همه اشوب به راه انداختند فهمیدم که شهرستان شدن خیلی هم اتفاق مهمی است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 14:27  توسط مریم نوبهار  | 

خاطره ای از یک روز ترسناک

تابستان بود .مردم شایعه کرده بودند که یک جن زنی را دزدیده . من اول باورم نمی شد ولی وقتی به مدرسه رفتم هم کلاسی هایم ان قدر این را گفتند که من هم باورم شد. عصر که شد مادرم رفت دانشگاه پدرم سر کار بود وبرادر هایم هر کدام از یک طرف بیرون رفتند . من تنها شدم .می ترسیدم . فکر می کردم که یک جن در خانه ی ماست. به خاطر همین خودم را زیر پتویم قایم کردم . مثل بید می لرزیدم. مادرم که از دانشگاه بر گشت دید که من خیلی می ترسم . به من گفت که جن وجود ندارد. از ان به بعد دیگر نمی ترسم . پس شما هم بدانید که جن وجود ندارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 12:23  توسط مریم نوبهار  | 

معرفی

سلام من مریم نوبهار 11ساله از شهر گراش  امزوز 1387/11/7 به کمک برادرم یک وبلاگ ساخته ام .

اولین مطلبی که می خوا هم در وبلاگم بنویسم شعری به نام پریا از استاد شاملو است.

يكي بود يكي نبود

            زير گنبد كبود

                           لخت و عور تنگ غروب سه تا پري نشسه بود.


زار و زار گريه مي كردن پريا
            مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.
                            گيس شون قد كمون رنگ شبق
            از كمون بلن ترك
                            از شبق مشكي ترك.

روبروشون تو افق شهر غلاماي اسير
            پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه پير.
 
از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
            از عقب از توي برج ناله شبگير مي اومد...
 

« پريا! گشنه تونه؟
                پريا! تشنه تونه؟
                                پريا! خسته شدين؟
مرغ پر بسه شدين؟
                چيه اين هاي هاي تون
                                گريه تون واي واي تون؟ »
 
                پريا هيچي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا
                مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا

ادامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 21:20  توسط مریم نوبهار  |